گذشت..........
جانباز شیمیایی زن
امینه وهاب زاده 52 ساله، جانباز 70 درصد شیمیایی و ترکش خورده ای است که تمرینات چریکی را آموزش دیده است. وی پیش از انقلاب اسلامی بارها به دلیل مبارزه علیه رژیم طاغوت و پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) توسط ساواک دستگیر و در زندانهای پهلوی شکنجه شده است.
اصلی ترین حماسه ها و عملکردهای درخشان زنان ایرانی در خط مقدم جنگ، به امداد و کمک رسانی بموقع آنان به زخمی های جنگ، نیزخدمات رسانی در امور تغذیه و فراهم ساختن پوشاک برای رزمندگان، در اوج جنگ و در زمان عملیات ها و امور جنگ خلاصه نمی شد، بلکه مهمتر از همه، دلاوریها و شجاعت هایی بوده است که برخی از بانوان ایرانی در خط اول جنگ، به نمایش گذاردند؛ بخصوص در ابتدای جنگ و زمانی که خاک مقدس وطن مان از چندین نقطه مرزی مورد تجاوز قرار گرفته بود. اگر اقدامات، تشویق ها، حمایت ها و شرکت مؤثر و مستقیم زنان در جنگ نبود، چه بسا دشمنان درهمان اوایل جنگ، به اهداف خود یعنی تصرف و اشغال مناطق مرزی توفیق می یافتند. اما روحیه شهادت طلبی و بی باکی زنان غیور ایرانی مبنی بر مقاومت ورزیدن و دفاع کردن از خاک و سرزمین خویش، دشمن را با دژی مستحکم روبه رو ساخت که هرگز تصور آن را نکرده بود. امینه وهاب زاده از جمله این زنان ایثارگر است که می توان به آن اشاره کرد.وی پس از انقلاب اسلامی عضو فعال کمیته انقلاب اسلامی بوده و در رده های بالای سپاه و بسیج ناحیه غرب تهران به دفاع از ارزش های نظام مقدس جمهوری اسلامی پرداخته است. وی در سال 88 در روز زن به عنوان یکی از زنان نمونه از سوی ریاست جمهوری مورد تقدیر قرار گرفت. آنچه در پی می آید گپ و گفتی است که با وی انجام داده ایم.
* از نخستین روزهای حضورتان به عنوان امدادگر در جنگ بگویید.
10 روز بعد از آغاز جنگ تحمیلی بود که به عنوان یک نظامی و امدادگر به جبهه اعزام شدم. از آن جهت نظامی، چون که به عنوان عضوی از سپاه و کمیته انقلاب اسلامی قبل از اعزام مشغول به فعالیت بودم.
زمانی که تصمیم گرفته شد به جبهه اعزام شویم من به عنوان مسؤول امداد انتخاب شدم و سرپرستی حدود 200 نفر از رزمندگان امدادگر را بر عهده گرفتم. خاطرم هست که نخستین عملیات که در تاریخ هفتم مرداد ماه سال 1360 آغاز شد، عملیات ثامن الائمه مقدماتی یا همان شکستن حصر آبادان بود. در آن عملیات با فرماندهانی چون شهید صیادشیرازی، شهید همت و حسن باقری همرزم بودیم.
ـ خانم وهاب زاده در 8 سال دفاع مقدس، در چند عملیات شرکت داشتید؟
من در مجموع در هفت عملیات شرکت کردم. نخستین عملیات که همان شکست حصر آبادان بود و پس از آن در عملیات طریق القدس که در 8 آبان ماه سال 1360 آغاز شد. بعد از آن عملیات فتح المبین در یکم فروردین سال 61 بود که به همراه سایر امدادگران مشغول فعالیت بودیم. عملیات بیت المقدس که درفاصله کوتاهی از عملیات قبلی صورت گرفت، در یکم اردیبهشت سال 61 و نیز عملیات رمضان در 22 تیرماه همان سال از جمله عملیاتی بود که به ترتیب انجام گرفت و من به همراه سایر امدادگران در آن حضور داشتم.
عملیات های والفجر مقدماتی، محرم و والفجر یک از دیگر عملیاتی بود که تا تاریخ 22 فروردین ماه 1362 صورت گرفت و من در آن انجام وظیفه می کردم. که با بمباران شیمیایی که به صورت آزمایشی در عملیات والفجر یک در منطقه غرب و جنوب فکه توسط نیروهای بعثی صورت گرفت، در حالی که انجام وظیفه می کردم شیمیایی شدم و از ادامه خدمت بازماندم.
در این عملیات من و سایر نیروها به مدت 12 ساعت در همان منطقه شیمیایی به سر بردیم و در آنجا بود که من شیمیایی شدم و 70 درصد بدنم دچار آسیب شد.
ـ شما به عنوان زنی ایثارگر و نستوه مقاومت که سال ها در راه آرمان و دفاع از ارزش های دینی خود با دشمن جنگیدید، وضعیت کنونی خود را چگونه ارزیابی می کنید؟
من جانباز شیمیایی 70 درصد هستم. به عبارتی بخش اعظم سیستم بدن من از کار افتاده است و برای ادامه زندگی نیاز مبرم به استفاده از برخی داروها هستم که بسیار حیاتی است اما متأسفانه مدتی است که سهمیه این داروها قطع شده و تهیه این داروها که هزینه بسیار گزافی دارد به عهده خود من است . البته این تنها مشکل من نیست، بلکه عمده جانبازان با اینگونه کمبودها روبه رو هستند که جا دارد مسؤولان در این خصوص مددی رسانند.
ولی در مجموع خدا را شکر می گویم چون به خاطر هدف و آرمان خود و سخنان حضرت امام خمینی(ره) پا به خاک مقدس جبهه گذاشتم وبرای دفاع از ارزش های مقدس دینی پا به این عرصه نهادم و هیچ گلایه ای از این جهت ندارم.
یک خاطره خواندنی:
یک روز من در بیمارستان پتروشیمی بندر امام بودم که گفتند یک آمبولانس باید برود و یک مجروح را از منطقه به بیمارستان بیاورد. نزدیک صبح بود. به راننده ی آمبولانس گفتم که آماده شود برویم ولی او گفت بگذار هوا روشن شود بعد، من هم بدون اینکه چیزی بگویم آمبولانس را برداشتم و رفتم.
مجروح حالش خیلی بد بود من داشتم به وضعیت او رسیدگی می کردم که یک لحظه آمبولانس را موج انفجار گرفت دومین خمپاره که به سمت ماشین زده شد من با خود گفتم که دیگر زنده نمی مانیم.بعد از این که به روی زمین پرتاب شدم، بیهوش افتادم و بعد که به خودم آمدم دیدم در بیمارستان هستم و از ناحیه ی شکم به شدت مجروح شده ام. چون حالم خیلی وخیم بود دوباره از هوش رفتم و یک لحظه نبضم از کار افتاد و پزشکان فکر کردند من مرده ام مرا به سرد خانه بردند. وقتی یک پرستار آمده بود تا جنازه ای را آنجا بگذارد دیده بود من زنده ام مرا سریع به اتاق عمل بردند و عملی را روی شکمم انجام دادند و وقتی به خودم آمدم و دیدم رزمنده های زیادی دور تخت من جمع شده اند و به شوخی برای من فاتحه می خوانند حضور آن رزمنده ها در آن لحظه مرا خیلی خوشحال کرد.